Archive for the ‘حکایت با حکایت’ Category

حکایت با حکایت (4)

فوریه 21, 2008


جشن نیکوکاری

 - الو سلام ، خوبی پردیس ؟
- ممنون آرش جون . تو خوبی از صبح چی کارها کردی ؟
- ای . . . خوبم . والله . . . آها جات خالی ، صبحانه برای خودم  یه قهوه دبش درست کردم که خیلی چسبید. دیگه دیگه ، توی راه اومدن به شرکت بدجوری حوس پرتقال کردم برای همین یه دو کیلویی گرفتم تا اینجا با بچه ها بخوریم .
- یادت باشه حالا دیگه با بچه ها می خوری نامرد ، پس من چی؟ نمیگی شاید منم دلم پرتقال بخواد !
- فدات شم عزیزکم برای تو هم می خرم ، خوبش هم می خرم ، اصلا می خوای بچه ها را بی خیال شم عصری قرار بذاریم همش را با هم بخوریم .
- عصری که قرار می ذاریم ولی نه برای پرتقال خوری .- پس قراره چی رو بخوریم؟
- حالا یه چیزی پیدا می کنیم دیگه ، سجاد یادته آرش؟
- آره ، همون همکارت که ازش تعریف می کردی ؟ پرتقال دوست داره ؟ 
- باز تو سوژه دستت اومد، دارم جدی صحبت می کنم آرش ، درسته خودشه ، طفلکی مثل اینکه با دوست دخترش بهم زده ، برای همین این روزها بدجوری دپرسه ، گفتم اگه اشکالی نداره امروز عصر با خودمون ببریمش کافی شاپ تا یه حال و هوایی عوض کنه . . . نظرت چیه ؟
- بابا من خراب این حس انسان دوستیتم ، هرچی گلم بگه همونه ، ساعت چند قرار بذاریم . . . راستی پرتقالها را هم با خودم بیارم یا نه . . .
  

چوب که بلند می شه گربه دزده پا به فرار می ذاره

 یک روز تعطیل با آرش سر کار بودم دم ظهر با حالتی آشفته صدام زد که بیا ببین ستاره برام چه sms ی زده  . رفتم پیشش و گوشی را ازش گرفتم متن sms این بود : خیلی پستی
آرش در حالی که بدجور بهم ریخته بود گوشی را ازم گرفت و گفت : فکر میکنی این چه معنیای داره ؟
- والله چی بگم ، مگه بینتون چیزی شده ؟
- می دونی کیا ، دوست دختر آدم فقط در یه صورتی همچین حرفی می زنه : خیانت
یه کم که گذشت چند تا دیگه از دوست های صمیمی هم از قضیه خبردار شدن هر کس پیشنهادی می داد : جلوش محکم وایستا – زنگ بزن بهش خودت را بزن به اون راه و با شوخی از زیر زبونش بکش بیرون – محلش نذار وایستا خودش تماس بگیره و . . .
چند دقیقه بعد توی ایوان شرکت با آرش تنها بودم . بدجوری کنترل اعصابش را از دست داده بود ، سیگار با سیگار روشن می کرد هرچی زنگ می زد و sms می داد فایده ای نداشت انگار که ستاره دیگه قصد نداشت محلش بذاره .
یه کم که گذشت و آروم تر شد بهش گفتم :حالا مگه تو کاری کردی که اینقدر پریشانی ؟ گفت : کار اون جوری که نه ، فقط دو سه هفته پیش با یه کی نهار رفتیم بیرون و تازگی هم افتادیم روی دور تلفن بازی .
توی دلم گفتم پس دیگه چرا نگرانی ؟ ، خودش فهمیده و خلاص .
توی این فاصله آرش هی از من می پرسید که فکر می کنی که از کجا می تونه فهمیده باشه یا کی بهش گفته یا . . . و خودش هم جواب سئوال هاش را با خیال بافی های مسخره می داد . تا اینکه گفت :- راستش می دونی کیا ، می خواستم همین روزها باهاش بهم بزنم!
دیگه طاقت نیاوردم و حرفی را که توی دلم مانه بود را به زبان آوردم ، با لحنی مسخره و همراه با نیشخند گفتم : پس دیگه نگران چی هستی؟ خودش فهمیده دیگه ، اونم به آسانترین و راحت ترین شکل ممکن .
سرش را که پایین بود بالا آورد و یه نگاه معناداری بهم انداخت ، یه پوک به سیگار به نصفه رسیدش زد و بعد خاموشش کرد و بهم گفت : نمی خوام خاطره بدی ازم توی ذهنش بمونه و این برام خیلی مهمه . من خیلی بیشتر از اونی که فکر می کنه دوسش دارم ، حالا هم نه به خاطر یه مورد بهتر بلکه به خاطر خواسته هایی که ازم داره و . . .
من رسما رفتم توی باقالیا ! جمله اولش که « نمی خوام خاطره بدی ازم توی ذهنش بمونه و این برام خیلی مهمه » عین بمب توی گوشم صدا کرد و بدجوری تکونم داد . با خودم گفتم بابا این آرش عجب فرشته ایه ، این همه نگرانی و دلواپسی اصلا مال خوش نیست و فقط و فقط به خاطر ستارست . نمی گم یه مرتبه یاد خیانت پردیس و ازدواجش با سجاد افتادم ،چون از وقتی توی ایوان اومدم توی ذهنم بود ، اما با این حرف آرش یه رنگ و جلای دیگه ای به اون قصه داد. با اینکه آرش چند بار برام از از کیفیت رابطه اش با پردیس ، یهو غیب شدن پردیس و نهایتا ازدواجش با سجاد   گفته بود اما هیچ وقت مثل الان درکش نکرده بودم اصلا این حرف آرش نبود که من را بهم ریخت اون قصه تکراری بود که یه جور دیگه تعریف شده بود.

 

دل نوشت
یه بار که بحث مسخره ای درباره عشق و عاشقی و خیانت بین دختر و پسر های شرکت سر گرفته بود. آرش که توی بحث شرکت نمی کرد یک دفعه گفت :هیچ ربطی به دختر و پسر بودن نداره این ها که می گین همش کشکه ، همه ما چه دختر و چه پسر ، همیشه دنبال یه مورد بهتر هستیم پس اگه می خوای بهت خیانت نشه سعی کن اون مورد بهتر باشی .


 پی نوشت
1- تا اون جایی که من می دونم آرش و ستاره هنوز با هم دوستند – حالا یا آرش نتونسته چیزی به ستاره بگه یا این که یه بلایی سر نفر سوم اومده – چون چند ساعت بعد از اون ماجرا ، ستاره گوشیش را از کیف مبارکش درمی آره و با یه دنیا تعجب و نگرانی  از miscall  ها و sms های بی ربط به آرش زنگ می زنه و قضیه را جویا می شه . می تونم تصور کنم که با چه قهقهه ای به آرش گفته : بیچاره اون بقیه هم داره ، برو بقیش را بخون :
خیلی پستی
.
.
.
و بلندی توی این زندگی وجود داره
این sms ثابت می کنه که اگر از پستی ها عبور کنی به بلندی ها می رسی .
2- آرش فقط روش شد که ماجرا را برای من تعریف کنه و خودش هم ضرب المثل چوب که بلند می شه گربه دزده پا به فرار می ذاره مناسب وصف حالش می دونست .

3- اگر ستاره اینقدر خنگ نبود که به راحتی از کنار sms ها بی ربط و معنادار آرش بگذره و یا اینکه آرش این قدر چرب زبان و باهوش نبود این قصه فقط خنده دار تمام نمی شد .
4- به عنوان یه دوست پیشنهاد می کنم یه وقت به سرتون نزنه که معشوقتون را با یه
sms  خیلی پستی و دو سه ساعت silent کردن گوشیتون بسنجید . چون ممکنه بدجوری توی ذوقتون بخوره .

حکایت با حکایت (3)

ژانویه 17, 2008

اندکی صبر

پنجشنبه صبح بود ، و من خیلی آروم و با وقار ( انگار که دارم روی ابرها راه می رم ) توی پیاده رو خیابان آبان به سمت محل کارم می رفتم. سی چهل قدم پایین تر سر یک تقاطع ماشینی را دیدم که خیلی ناشیانه داشت می پیچید توی خیابان اصلی ، که وسط کارش پشیمان شد یا فهمید که داره اشتباه می ره یا به هر دلیل دیگه ای ایستاد و برای چند لحظه راه را بست . ماشین پشت سرش برای بوق زدن اصلا صبر نکرد و به نشانه اعتراض سه چهارتا بوق ممتد و پشت سر هم را به طرز وحشتناکی زد . این بوق ها اینقدر بد زده شد که تقریبا توجه هر کسی را توی خیابان جلب کرد و مسلما آزرده خاطر .

داخل پرانتز بگم که : توی خیابان آبان دو تا بیمارستان به فاصله کمی از همدیگه در دو طرف خیابان قرار دارند . به طوریکه اگه رهگذر ناآشنا هم باشه حداقل متوجه یکیشون می شه. این مرتیکه که اصلا بغل یکی از بیمارستان ها بود.

خیلی عصبانی شدم یه لحظه از ذهنم گذشت که با تمام ادعای فرهنگم برم و یه لقد به سپر ماشینش بزنم و بگم آهای عوضی اگر به فکر خودت نیستی لااقل فکر مریض های توی بیمارستان باش و . . . توی این فکر ها بودم که راننده ای که سد معبر کرده بود هر جوری شده کنار کشید و راه را باز کرد . عوضی پشت سری هم از کنارش رد شد و یه کم جلوتر نگه داشت و در حالی که شیشه ماشینش را پایین آورده بود سه چهارتا فحش رکیک نثار طرف و خانوادش کرد (حرف هایی که تا حالا نشنیده بودم که اینجور مواقع به کار بره ) و بعدش هم گازش را گرفت و رفت .

حالا دیگه من به تقاطع رسیده بودم و داشتم از خیابان رد می شدم یه نگاهی به ماشینی که کنار کشیده بود و رانندش انداختم : پیرمرد مسنی بود ، راحت می شد فهمید از اتفاقی که افتاده خیلی ناراحت و دلخوره شاید بیشتر از همه از دست خودش !

بی مقدمه

در دوران سربازی در مقطعی در ارگانی خدمت می کردم که چهار جور آدم توش پیدا می شد :

1-بازنشته ها ، که با درجه بالا از ارتش بازنشت شده بودند و اکثرشون هم آدم های دوست داشتنی بودند.

2-درجه دارها ، که بیشترشون ستوان بودند و مسئول مستقیم سربازهای وظیفه.

3-کارمند های قراردادی ، که تنها کاری که نمی کردند کار کردن بود.

4-سرباز های وظیفه ، که یا درجه دار بودند و مثلا متخصص ( فوق دیپلم و لیسانس ) یا اینکه سرباز خدمات بودند ( دیپلم و زیر دیپلم )

چیز دیگه ای که باید بگم اینه که حداقل اونجا همه کارها حالا هر کدام به نحوی روی دوش وظیفه ها بود و متعاقب اون دردسرها و خراب کاریهاش .همه اینا باعث می شد که به این اصل وفادارباشیم که وظیفه باید هوای وظیفه را داشته باشه.

حالا بریم سراغ اصل حکایت :

محمد یکی از دوستام که لیسانسه مثل بقیه ما زیر دست یا بهتر بگم کمک یک کارمند قراردادیه . یک روز یکی از بچه های خدمات به اسم محسن که توی سربازها از همه سنش پایین تره به درخواست آقا بالاسر محمد برای انجام دادن کاری صدا زده می شه . محسن به اتاق مربوطه می ره و وقتی محمد را می بینه که کنار کارمند نشسته ، بدون مقدمه رو به کارمند می گه :

- مگه خودتون سرباز ندارید که منو صدا می زنید

این حرف بدجوری به محمد بر می خوره که اولا یه سرباز صفر چه جوری به خودش اجازه می ده که با یه افسر شوخی کنه و ثانیا شخصیتش را برای اون کاری که محسن قرار بوده انجام بده زیر سئوال می بینه . بدون فکر از جا بلند میشه و با کف دست توی صورت محسن می زنه ، اون بنده خدا هم پرت میشه یه طرف و لب و دهنش هم زخمی می شه . از اینجا به بعد بچه ها دخالت می کنند و محسن و محمد را از هم جدا می کنند.

خلاصه تلاش ها برای آشتی دادن و حل کردن مشکل بین خودمون پشت درهای بسته آغاز می شه ! من توی اتاقی بودم که محمد بود . چون از داستان خبر نداشتیم اول داستان را برامون تعریف کرد و در شرایطی که کاملا از چهرش معلوم بود پشیمونه بازم داشت دلیل و منطق تراشی می کرد نه برای ما بلکه برای خودش!

 

تقریبا تمام بچه ها اتفاق نظر داشتند که محسن ساده تر از این حرفهاست که بخواد این حرف را برای شوخی یا منظور خاصی زده باشه . ما داشتیم زور میزدیم که به محمد بفهمونیم که اشتباه کرده که محسن اومد توی اتاق و بی مقدمه تر از دفعه قبل عذر خواهی کرد با محمد دست داد و روبوسی کرد و با گفتن این جملات با لحنی معنادار که « ببخشید من نباید این جوری صحبت می کردم آخه شما هم سنتون از من بیشتره و هم درجتون » قال قضیه را کند.

دل نوشت

این تیکه آهنگ یار دبستانی من را را خیلی دوست دارم ، اونجاش که می گه : دشت بی فرهنگی ما هرزه تمومه علف هاش - خوب اگه خوب – بد اگه بد – مرده دل های آدم هاش . . .
با اینکه خیلی دوسش دارم ، اما بغضم بدجوری توی گلوم گیر می کنه!!!

پی نوشت

بعد از هر دوتا واقعه احساس گندی داشتم ، توی خیابان آبان و سر خدمت دلم بدجوری برای پیرمرده و محسن گرفت اما بیشتر از همه دلم به حال خودم و فرهنگ جامعم سوخت !

من خودم را جدا از آدمهای قصه هام نمی دونم و اصولا معتقدم اگه انتقادی هست به فرد نیست بلکه به مجموعه است حالا این مجموعه می تونه یک محیط کاری باشه یا آدمهای توی خیابان یا هر چیز دیگه و متاسفانه من هم عضو این مجموع ها بودم .

حکایت با حکایت (2)

دسامبر 25, 2007

الاغ انسان نما !

 برای برادار یکی از دوستام به اسم امید اتفاق جالبی افتاده :امید چند روزی مزاحم تلفنی یا بهتر بگم مزاحم موبایلی پیدا می کنه . یکی مدام زنگ می زنه و صحبت نمی کنه ( انگار منتظر شنیدن حرفی باشه ) . این قصه توی چند روز بارها تکرار می شه تا اینکه شماره طرف برای امید کاملا آشنا می شه و امید هم کلافه از این مزاحم لال . بالاخره یک روز در اثر غرولند امید مزاحم لال ما زبان باز می کنه و با لحنی محکم و جدی می پرسه :
- آقا امید ؟      
- بله خودم هستم                 
- شما مرجان می شناسید        
-
    نه، چطور مگه ؟
مزاحم قطع می کنه و یکی دو ساعت بعد خیلی جدی تر از دفعه قبل و تقریبا عصبانی دوباره تماس می گیره و می گه :
- از موبایل خانم من برای شما
SMS اومده
- خب که چی ، من چی کار کنم ؟ اصلا شما کی هستی ؟
از این به بعد گفتگو جذاب تر هم می شه ، طرف شاخ و شونه می کشه و می گه بچه کجاست ! و تاکید هم می کنه اگه مردی قرار بذار ببینمت و . . . البته امید هم که اصلا اهل این حرف ها نیست ، پشت تلفن خوب از خجالت طرف درمی آد و . . . 
 تا اینکه بالاخره طرف با لحنی منطقی می پرسه :- شما به من بگید ، چه دلیلی داره که خانم من به شما SMS بزنه که امید الان ساعت 4:30  من ساعت 5 اونجام . . .
چشم های امید برق قشنگی می زنه ، جلوی خودش را می گیره که از خنده منفجر نشه و می گه :
-  عذر می خوام گوشی شما مارک فلان مدل فلان نیست ؟
-  خب آره اما چه ربطی داره
- حتما گوشیتون دست دومه و 10،15 روز هم بیشتر نیست که خریدینش
طرف که حسابی تعجب کرده و توی فکر فرو رفته بازم جواب مثبت می ده . امید یه 5،6 ثانیه ای می زنه زیر خنده ( منفجر می شه ) و بعد می گه :
-  خب الاق ( چقدر دوست دارم که این کلمه را واقعا بهش گفته باشه ) این SMS را برادرم ، درست قبل از اینکه گوشیش را بفروشه برای من فرستاد ، آخه قرار بود برای فروش با هم بریم بازار . برادرم تمام اطلاعاتش را از روی گوشی پاک کرده این یکی هم چون توی آخرین لحظه و بی اهمیت بوده توی گوشی مونده و . . .
منم به جای طرف بودم فورا قطع می کردم و می رفتم یک گوشه ای دو سه ساعت با خودم خلوت می کردم و روز بعد هم با حالتی خندان برای عذرخواهی مزاحم می شدم.

خوشبین به آینده

 یکی از قسمت های سریال پزشک دهکده را هیچوقت فراموش نمی کنم :در شرع داستان ، قهرمان دوست داشتنی سریال ، دکتر مایک ، در کمال خوش باوری به کسی که اصلا سابقه خوبی نداره اعتماد می کنه. اون طرف هم نه تنها جواب اعتماد مایکلا را نمی ده بلکه حسابی از اون سو استفاده می کنه و گند می زنه . اما در انتها دکتر مایک اصلا احساس پشیمونی نمی کنه ( نه اینکه بخواد اینطور نشان بده ) و در جواب کسی که خیلی عصبانی دلیل این اعتمادش را می پرسه ، جملاتی به این مضمون می گه :« اگر ما انسان ها به هم اعتماد نکنیم در واقع به آینده دنیا و خودمان اعتماد نکردیم . زمانی که انسانی به هم نوعش اعتماد می کنه (فارغ از اینکه طرف مقابش از بسش بر بیاد یا نه ) می توان به آینده هم خوشبین بود . شاید روزی که این احساس بین انسان ها نایاب بشه روز آخر این دنیا باشه آخه وقتی ما خودمون به آیندمون امیدوار نیستیم دیگه چه انتظاری از خدا داریم »
 
دل نوشت

خیلی دلم می خواست به مزاحم امید بگم : آخه الاق ( چقدر دوست داشتنیه این کلمه ) SMS هم زمان داره و هم تاریخ ، اما تو کودن و سمبل حماقت اینقدر به خانومت بدبینی و اعتماد نداری ، که بدون توجه به همه این ها نشستی برای خودت کلی قصه توی اون مغز کوچیکت ساختی  

حکایت با حکایت (1)

دسامبر 3, 2007

در باغ ابسرواتوار

توی یکی از فصل های کتاب کویر، دکتر شریعتی ، ماجرای جالبی را تعریف می کنه : زمانی که ایشان توی فرانسه تشریف داشتند هر وقت دلشون می گرفت و یا به هر دلیل دیگه ای که دوست داشتند تنها باشند به پارکی می رفتند و همیشه روی نیمکتی که چشم انداز زیبایی داشت و جای دنجی هم بود می نشستند .

در روزهای متمادی خلوت توی پارک ، دکتر متوجه خانمی می شن که مثل خود ایشان همیشه تنها رو یک نیمکت می نشینه و ساعت ها غرق تفکر می شه. مسلما بعد از گذشت مدت زمان کوتاهی دو طرف متوجه حضور همدیگر می شوند ولی این جور که دکتر نوشته چون دلیل آشنایی آنها سکوت بوده هیچکدام حاضر به شکستن این سکوت مقدس نمی شوند و روزهای زیادی فقط با حرف زدن با چشم ها و فکر وخیالات دکتر درباره اون خانم می گذره. (ا لبته این قضیه به قلم دکتر خیلی با آب وتاب و از طرفی شیرین ، دلنشین و خواندنی نوشته شده ) تا اینکه از یک روز دیگه خبری از اون خانم نمی شود .

 این قصه کهنه میشه تا اینکه یک روز دکتر در کافه ای مشغول قهوه خوردن بوده که سر و صدا و شور و حال عده ای دختر و پسر توجهش را جلب می کنه . وقتی اونها را زیر نظر می گیره یکدفعه نگاهش به دختری آشنا گره می خوره ( آخ که من چقدر عاشق این گره خوردن ها هستم ) اون دختر که ظاهرا دکتر را خوب بیاد آورده به سمت دکتر مییاد و بعد از سلام کردن بلافاصله می پرسه: شما بهتر شدید؟

در این فاصله دکتر – که به چشم های دختر خیره شده - فرصت می کنه از روی چشم های بشاش امروز دختر خسته دیروز را به خاطر بیاره. ( توجه شود به تغییر شرایط دختر که باعث این کند ذهنی دکتر شده ) دکتر در جواب دختر سکوت می کنه یا اینکه دختر مجال صحبت به دکتر را نمی ده : من اون موقع حالم خیلی بد بود و بدجوری دچار افسردگی شده بودم ، اما حالا طور دیگه ای به دنیا نگاه می کنم و این باعث شده که از زندگیم بیشتر لذت ببرم . خلاصه از این تیپ حرف ها می زنه و در نهایت با گفتن این جمله که : شما هم بهتره تغییر کنید. دکتر را در برزخی که براش درست کرده تنها می گذارد .

ارادت گربه به سگ

همه ما به یک یا چند نفر مهر و محبت یا بهتر بگم ارادت خاصی داریم ، برامون با بقیه فرق میکنن ،  با هاشون یکجور دیگه صحبت می کنیم ، شوخی میکنیم ، درد و دل می کنیم ،  از کنارشون بودن لذت می بریم و حتی یک جور دیگه نگاهشون می کنیم !

یک روز توی محل کار بین من و یکی از همون کسانی که بهش ارادت دارم، در نتیجه حرف هایی که کاش زده نمی شد سوءتفاهمی پیش اومد ، و درادامه سکوتی طولانی که نشان دهنده پشیمانی دو طرف بود . بعد از مدتی بالاخره طرف مقابل دل بزرگیش را به رخ کشید و با گفتن : می شه چند لحظه بیای ( پای کامپیوتر ) و این عکس را نگاه کنی .، برای عادی کردن روابط پا پیش گذاشت . رفتم کنارش ، روی مانیتور عکس سگ و گربه ای بود که با مهر و محبت خاصی کنار هم نشسته بودند . ازم پرسید این شما را یاد چیزی نمی اندازه ؟

حدس زدم که چی می خواد بگه ولی اینقدر به نظرم مسخره رسید که ترجیح دادم سکوت کنم و بجاش به چشماش نگاه کنم ! اما اون باز ادامه داد : وقتی این دوتا می تونن با هم خوب باشند چرا من و شما نتونیم ! با وجود اینکه می دونستم داره شوخی می کنه و حرفش بی غرضه اما نمی دونم چرا اینقدر احساس بدی بهم دست داد . مدام توی دلم می گفتم اون فقط می خواد رابطه شکر آب شده را درست کنه ولی فایده نداشت ، انگار می خواستم تمام ارادتی را که بهش دارم را بالا بیارم ! خیلی سریع قصه دکتر از جلوی چشمام گذشت احساس همدردی جالبی با دکتر کردم . دکتر هم سکوتش را مثل من نشکست ولی وقتی به همین سکوت و در نهایت به احساسش توهین شد تردیدی برای شکستن بتی که از اون دختر توی ذهنش ساخته بود نکرد اما من نتونسم، نتونستم حتی تیشه ای به این بت بزنم .ناچار اون چیزهایی را که می تونستم بالا بیارم و دور بریزم، قورت دادم ، با همه تلخیشون !

دل نوشت

سکوت. کاش همه انسان ها به عمق معنای این کللمه واقف بودند و یا اگر هم نیستند برای آن ارزش و احترام قائل می شدند . کاش همه ، زبان نگاه را بلد می شدند ، در این صورت برای گفتن هر حرف بی ارزشی سکوتی شکسته نمی شد و از طرفی هم ، هیچحرف نگفته (به زبان نیامده و به گوش نرسیده ) توی دل آدمها نمیموند . می دونم ، خودم هم می دونم، توی زمانی که آدمها به زحمت همدیگر زبان همدیگر را می فهمند انتظار زیادیه ، و واقعا انتظار زیادیه که به چشم ها امیدوار باشم . دل خوشه دیگه چیکارش کنم !

کاش چشم ها از همدیگرخجالت نمی کشیدند اونوقت حداقل ، من می تونستم سکوتی یک طرفه برقرار کنم و ساعت ها از نگاه کردن به چشم های مورد علاقم لذت ببرم . زهی خیال باطل ! آدمهای این دوره و زمانه نگاه خیره را یک دقیقه هم تحمل نمی کنند ، یا فکر می کنند خیال بدی توی کلت داری و به هزار شکل ممکن بد برداشت می کنند یا اینکه در نهایت لطف ، برات آرزوی آمرزش می کنند .

حالا که کسی برای سکوت ارزش قائل نیست ، حالا که همه آدم ها زبان نگاه را بلد نیستند و حالا که چشم ها از هم خجالت می کشند ای کاش من می تونستم با این زبان بی دست و پا و تنبل تر از همه زبان های دنیا بهت بگم که شبیه یه قلب تپل مپل قرمز جیغ می بینمت !!!

پی نوشت

1-متن بالا ( حکایت ها و دل نوشت ) را تقریبا یک سال پیش نوشتم ، اما برای قرار دادن توی وبلاگ به نوشته هام وفادار ماندم و تغییر محتوایی بهشون ندادم . یه جور حس نوستالوژیک به این متن ها یا بهتر بگم به خاطره هام دارم شاید همین باعث شد که برای اولین پست انتخابشون کنم .

2- وقتی آدم دلش گیر باشه آسمان و ریسمان زیاد می بافه ، امیدوارم از بافتنی من خوششتون اومده باشه..

3- خداییش عجب حکایتی بود این پست اول ، شاید اگه جفتش پیدا بشه ، خودش یه روز حکایت با حکایتی بشه !