متهم شدم به نفهمیدن دوست داشتن ،
اتهام ثابت شد و مجازات معلوم :
مادام العمر حق ندارم نسخه خودم را برای بقیه بپیچم!
Archive for the ‘بهانه هایی برای نوشتن’ Category
حکم
نوامبر 22, 2009این پنجشنبه های لعنتی …
اکتبر 15, 2009از اول هفته همش به فکرشی ، کلی برنامه واسش داری کلی کار عقب مونده اما صبح پنجشنیه ها سخت تر از همیشه دل از رختحواب می کنی ، ملحفه را می گشی رو سرت و ادای مرده ها رو در میاری ! یه کم به نداشته های زندگیت فکر می کنی اما زیاد نه ، باید برای بقیه روز هم بذاری ! بالاخره بلند می شی ، خیلی راحت قید حمام رفتن را می زنی چون تو این روز کسایی به خودشون می رسن که برنامه ای دارن تو چی … بی خیال بابا . صبحانه را در حال بالا و پایین کردن کانال های ماهواره می خوری : دنبال به آهنگ متوسط که نذاره به حال خودت باشی .
نمی فهمی کی رسیدی سرکوچه ، اما به هر حال باید انتخاب کنی : یا کتاب خانه یا سر کار . معلومه که حوصله ماندن زیر آوار فکر و خیالات توی کتاب خانه را ندارم ، می رم سر کار. توی اتوبوس به پدیده انتظار مشغول فکر می کنم به این که الان می تونم یه کم listening کار کنم ، اما نه خیال بافی بهتره .
بعد از خوش و بش با معدود بی کارها مثل خودم بالاخره می شینم پشت میزم ، خب چی کار کنیم ، حوصله هیچ کاری را ندارم فقط می خوام وقت بگذره همین . اما نمی شه مجبور می شم از چند تا آهنگ یا چند تا وبلاگ کمک بگیرم اما بهترین سرگرمی جستجوی چند تا مدله ، حالا هرچی پا داد، مهم نیست کی باشه فقط هرچی خوشگل و خوش اندام تر سرگرمی ما هم داغتر . آخیش وقت نهار شد ، می خورم و میام دوباره پشت میزم : روز از نو.
بعد از ظهر ها یخم بیشتر باز می شه ، مثلا به این فکر می کنم که زندگی آدم ها ، اون زمان هایی که خودشون تصمیم می گیرن چی کار کنن پس نتیجه می گیرم مال من چی … یا کتاب وداع با اسلحه را می خونم و به این فکر می کنم که چرا ارنست همینگوی خودکشی کرد! یا اصلا چرا بورخس می گه انسان ها کم کم با شکل سرنوشتشان همانند می شوند .
ساعت چهار و پنجه و دنیا داره دور سرم می چرخه . باید کم کم جمع کنم برم ، ولی کجا ؟ بازم دوتا انتخاب بیشتر نیست : یا وقت گذرونی جلوی ویترین های کتاب خ انقلاب یا ول گشتن جلوی تئاتر شهر و اگه حسش بود رفتن به تئاتر. خسته شدم از این پنجشنبه های لعنتی . . . نمی خوام هیچ گوری برم حالا که همه رفتن خودم را دعوت می کنم به دیدن یک فیلم پ-و-ر-ن-و .
بعد از یه داغی زودگذر ، انگار که همه بدبختی های دنیا دارن به سمتم هجوم میارن بغضم یه هو می ترکه و سرم رو توی دستام جمع می کنم و می رم واسه خودم .
حالم که بهتر می شه خنده تلخی روی لبام می شینه ، آره ، به خودم ، این زندگی و این پنجشنبه های لعنتی می خندم .
هیزم کش
سپتامبر 17, 2009حرص-،-شایدم-حسادت
آگوست 5, 2009امروز صبح وقتی داشتم به سمت محل کارم می رفتم یک خانمی را دیدم که ماسک تنفسی به صورتش زده بود البته خیلی سفت و سخت این کار را انجام داده بود چون از اعضا صورتش فقط چشمهاش و پیشونیش معلوم بود . راحت می شد حدس زد که به خاطر پیشگیری از آنفولانزای خوکی این کار را کرده . بی اخیار احساس بدی بهم دست داد. شاید حرصم گرفت به خاطر این که برای زندگی بیشتر از من ارزش قائل بود شایدم حسادت کردم به چیزهایی که زندگی را براش با ارزش کرده بود !