اندکی صبر
پنجشنبه صبح بود ، و من خیلی آروم و با وقار ( انگار که دارم روی ابرها راه می رم ) توی پیاده رو خیابان آبان به سمت محل کارم می رفتم. سی چهل قدم پایین تر سر یک تقاطع ماشینی را دیدم که خیلی ناشیانه داشت می پیچید توی خیابان اصلی ، که وسط کارش پشیمان شد یا فهمید که داره اشتباه می ره یا به هر دلیل دیگه ای ایستاد و برای چند لحظه راه را بست . ماشین پشت سرش برای بوق زدن اصلا صبر نکرد و به نشانه اعتراض سه چهارتا بوق ممتد و پشت سر هم را به طرز وحشتناکی زد . این بوق ها اینقدر بد زده شد که تقریبا توجه هر کسی را توی خیابان جلب کرد و مسلما آزرده خاطر .
داخل پرانتز بگم که : توی خیابان آبان دو تا بیمارستان به فاصله کمی از همدیگه در دو طرف خیابان قرار دارند . به طوریکه اگه رهگذر ناآشنا هم باشه حداقل متوجه یکیشون می شه. این مرتیکه که اصلا بغل یکی از بیمارستان ها بود.
خیلی عصبانی شدم یه لحظه از ذهنم گذشت که با تمام ادعای فرهنگم برم و یه لقد به سپر ماشینش بزنم و بگم آهای عوضی اگر به فکر خودت نیستی لااقل فکر مریض های توی بیمارستان باش و . . . توی این فکر ها بودم که راننده ای که سد معبر کرده بود هر جوری شده کنار کشید و راه را باز کرد . عوضی پشت سری هم از کنارش رد شد و یه کم جلوتر نگه داشت و در حالی که شیشه ماشینش را پایین آورده بود سه چهارتا فحش رکیک نثار طرف و خانوادش کرد (حرف هایی که تا حالا نشنیده بودم که اینجور مواقع به کار بره ) و بعدش هم گازش را گرفت و رفت .
حالا دیگه من به تقاطع رسیده بودم و داشتم از خیابان رد می شدم یه نگاهی به ماشینی که کنار کشیده بود و رانندش انداختم : پیرمرد مسنی بود ، راحت می شد فهمید از اتفاقی که افتاده خیلی ناراحت و دلخوره شاید بیشتر از همه از دست خودش !
بی مقدمه
در دوران سربازی در مقطعی در ارگانی خدمت می کردم که چهار جور آدم توش پیدا می شد :
1-بازنشته ها ، که با درجه بالا از ارتش بازنشت شده بودند و اکثرشون هم آدم های دوست داشتنی بودند.
2-درجه دارها ، که بیشترشون ستوان بودند و مسئول مستقیم سربازهای وظیفه.
3-کارمند های قراردادی ، که تنها کاری که نمی کردند کار کردن بود.
4-سرباز های وظیفه ، که یا درجه دار بودند و مثلا متخصص ( فوق دیپلم و لیسانس ) یا اینکه سرباز خدمات بودند ( دیپلم و زیر دیپلم )
چیز دیگه ای که باید بگم اینه که حداقل اونجا همه کارها حالا هر کدام به نحوی روی دوش وظیفه ها بود و متعاقب اون دردسرها و خراب کاریهاش .همه اینا باعث می شد که به این اصل وفادارباشیم که وظیفه باید هوای وظیفه را داشته باشه.
حالا بریم سراغ اصل حکایت :
محمد یکی از دوستام که لیسانسه مثل بقیه ما زیر دست یا بهتر بگم کمک یک کارمند قراردادیه . یک روز یکی از بچه های خدمات به اسم محسن که توی سربازها از همه سنش پایین تره به درخواست آقا بالاسر محمد برای انجام دادن کاری صدا زده می شه . محسن به اتاق مربوطه می ره و وقتی محمد را می بینه که کنار کارمند نشسته ، بدون مقدمه رو به کارمند می گه :
- مگه خودتون سرباز ندارید که منو صدا می زنید
این حرف بدجوری به محمد بر می خوره که اولا یه سرباز صفر چه جوری به خودش اجازه می ده که با یه افسر شوخی کنه و ثانیا شخصیتش را برای اون کاری که محسن قرار بوده انجام بده زیر سئوال می بینه . بدون فکر از جا بلند میشه و با کف دست توی صورت محسن می زنه ، اون بنده خدا هم پرت میشه یه طرف و لب و دهنش هم زخمی می شه . از اینجا به بعد بچه ها دخالت می کنند و محسن و محمد را از هم جدا می کنند.
خلاصه تلاش ها برای آشتی دادن و حل کردن مشکل بین خودمون پشت درهای بسته آغاز می شه ! من توی اتاقی بودم که محمد بود . چون از داستان خبر نداشتیم اول داستان را برامون تعریف کرد و در شرایطی که کاملا از چهرش معلوم بود پشیمونه بازم داشت دلیل و منطق تراشی می کرد نه برای ما بلکه برای خودش!
تقریبا تمام بچه ها اتفاق نظر داشتند که محسن ساده تر از این حرفهاست که بخواد این حرف را برای شوخی یا منظور خاصی زده باشه . ما داشتیم زور میزدیم که به محمد بفهمونیم که اشتباه کرده که محسن اومد توی اتاق و بی مقدمه تر از دفعه قبل عذر خواهی کرد با محمد دست داد و روبوسی کرد و با گفتن این جملات با لحنی معنادار که « ببخشید من نباید این جوری صحبت می کردم آخه شما هم سنتون از من بیشتره و هم درجتون » قال قضیه را کند.
دل نوشت
این تیکه آهنگ یار دبستانی من را را خیلی دوست دارم ، اونجاش که می گه : دشت بی فرهنگی ما هرزه تمومه علف هاش - خوب اگه خوب – بد اگه بد – مرده دل های آدم هاش . . .
با اینکه خیلی دوسش دارم ، اما بغضم بدجوری توی گلوم گیر می کنه!!!
پی نوشت
بعد از هر دوتا واقعه احساس گندی داشتم ، توی خیابان آبان و سر خدمت دلم بدجوری برای پیرمرده و محسن گرفت اما بیشتر از همه دلم به حال خودم و فرهنگ جامعم سوخت !
من خودم را جدا از آدمهای قصه هام نمی دونم و اصولا معتقدم اگه انتقادی هست به فرد نیست بلکه به مجموعه است حالا این مجموعه می تونه یک محیط کاری باشه یا آدمهای توی خیابان یا هر چیز دیگه و متاسفانه من هم عضو این مجموع ها بودم .