Archive for دسامبر, 2007

حکایت با حکایت (2)

دسامبر 25, 2007

الاغ انسان نما !

 برای برادار یکی از دوستام به اسم امید اتفاق جالبی افتاده :امید چند روزی مزاحم تلفنی یا بهتر بگم مزاحم موبایلی پیدا می کنه . یکی مدام زنگ می زنه و صحبت نمی کنه ( انگار منتظر شنیدن حرفی باشه ) . این قصه توی چند روز بارها تکرار می شه تا اینکه شماره طرف برای امید کاملا آشنا می شه و امید هم کلافه از این مزاحم لال . بالاخره یک روز در اثر غرولند امید مزاحم لال ما زبان باز می کنه و با لحنی محکم و جدی می پرسه :
- آقا امید ؟      
- بله خودم هستم                 
- شما مرجان می شناسید        
-
    نه، چطور مگه ؟
مزاحم قطع می کنه و یکی دو ساعت بعد خیلی جدی تر از دفعه قبل و تقریبا عصبانی دوباره تماس می گیره و می گه :
- از موبایل خانم من برای شما
SMS اومده
- خب که چی ، من چی کار کنم ؟ اصلا شما کی هستی ؟
از این به بعد گفتگو جذاب تر هم می شه ، طرف شاخ و شونه می کشه و می گه بچه کجاست ! و تاکید هم می کنه اگه مردی قرار بذار ببینمت و . . . البته امید هم که اصلا اهل این حرف ها نیست ، پشت تلفن خوب از خجالت طرف درمی آد و . . . 
 تا اینکه بالاخره طرف با لحنی منطقی می پرسه :- شما به من بگید ، چه دلیلی داره که خانم من به شما SMS بزنه که امید الان ساعت 4:30  من ساعت 5 اونجام . . .
چشم های امید برق قشنگی می زنه ، جلوی خودش را می گیره که از خنده منفجر نشه و می گه :
-  عذر می خوام گوشی شما مارک فلان مدل فلان نیست ؟
-  خب آره اما چه ربطی داره
- حتما گوشیتون دست دومه و 10،15 روز هم بیشتر نیست که خریدینش
طرف که حسابی تعجب کرده و توی فکر فرو رفته بازم جواب مثبت می ده . امید یه 5،6 ثانیه ای می زنه زیر خنده ( منفجر می شه ) و بعد می گه :
-  خب الاق ( چقدر دوست دارم که این کلمه را واقعا بهش گفته باشه ) این SMS را برادرم ، درست قبل از اینکه گوشیش را بفروشه برای من فرستاد ، آخه قرار بود برای فروش با هم بریم بازار . برادرم تمام اطلاعاتش را از روی گوشی پاک کرده این یکی هم چون توی آخرین لحظه و بی اهمیت بوده توی گوشی مونده و . . .
منم به جای طرف بودم فورا قطع می کردم و می رفتم یک گوشه ای دو سه ساعت با خودم خلوت می کردم و روز بعد هم با حالتی خندان برای عذرخواهی مزاحم می شدم.

خوشبین به آینده

 یکی از قسمت های سریال پزشک دهکده را هیچوقت فراموش نمی کنم :در شرع داستان ، قهرمان دوست داشتنی سریال ، دکتر مایک ، در کمال خوش باوری به کسی که اصلا سابقه خوبی نداره اعتماد می کنه. اون طرف هم نه تنها جواب اعتماد مایکلا را نمی ده بلکه حسابی از اون سو استفاده می کنه و گند می زنه . اما در انتها دکتر مایک اصلا احساس پشیمونی نمی کنه ( نه اینکه بخواد اینطور نشان بده ) و در جواب کسی که خیلی عصبانی دلیل این اعتمادش را می پرسه ، جملاتی به این مضمون می گه :« اگر ما انسان ها به هم اعتماد نکنیم در واقع به آینده دنیا و خودمان اعتماد نکردیم . زمانی که انسانی به هم نوعش اعتماد می کنه (فارغ از اینکه طرف مقابش از بسش بر بیاد یا نه ) می توان به آینده هم خوشبین بود . شاید روزی که این احساس بین انسان ها نایاب بشه روز آخر این دنیا باشه آخه وقتی ما خودمون به آیندمون امیدوار نیستیم دیگه چه انتظاری از خدا داریم »
 
دل نوشت

خیلی دلم می خواست به مزاحم امید بگم : آخه الاق ( چقدر دوست داشتنیه این کلمه ) SMS هم زمان داره و هم تاریخ ، اما تو کودن و سمبل حماقت اینقدر به خانومت بدبینی و اعتماد نداری ، که بدون توجه به همه این ها نشستی برای خودت کلی قصه توی اون مغز کوچیکت ساختی  

حکایت با حکایت (1)

دسامبر 3, 2007

در باغ ابسرواتوار

توی یکی از فصل های کتاب کویر، دکتر شریعتی ، ماجرای جالبی را تعریف می کنه : زمانی که ایشان توی فرانسه تشریف داشتند هر وقت دلشون می گرفت و یا به هر دلیل دیگه ای که دوست داشتند تنها باشند به پارکی می رفتند و همیشه روی نیمکتی که چشم انداز زیبایی داشت و جای دنجی هم بود می نشستند .

در روزهای متمادی خلوت توی پارک ، دکتر متوجه خانمی می شن که مثل خود ایشان همیشه تنها رو یک نیمکت می نشینه و ساعت ها غرق تفکر می شه. مسلما بعد از گذشت مدت زمان کوتاهی دو طرف متوجه حضور همدیگر می شوند ولی این جور که دکتر نوشته چون دلیل آشنایی آنها سکوت بوده هیچکدام حاضر به شکستن این سکوت مقدس نمی شوند و روزهای زیادی فقط با حرف زدن با چشم ها و فکر وخیالات دکتر درباره اون خانم می گذره. (ا لبته این قضیه به قلم دکتر خیلی با آب وتاب و از طرفی شیرین ، دلنشین و خواندنی نوشته شده ) تا اینکه از یک روز دیگه خبری از اون خانم نمی شود .

 این قصه کهنه میشه تا اینکه یک روز دکتر در کافه ای مشغول قهوه خوردن بوده که سر و صدا و شور و حال عده ای دختر و پسر توجهش را جلب می کنه . وقتی اونها را زیر نظر می گیره یکدفعه نگاهش به دختری آشنا گره می خوره ( آخ که من چقدر عاشق این گره خوردن ها هستم ) اون دختر که ظاهرا دکتر را خوب بیاد آورده به سمت دکتر مییاد و بعد از سلام کردن بلافاصله می پرسه: شما بهتر شدید؟

در این فاصله دکتر – که به چشم های دختر خیره شده - فرصت می کنه از روی چشم های بشاش امروز دختر خسته دیروز را به خاطر بیاره. ( توجه شود به تغییر شرایط دختر که باعث این کند ذهنی دکتر شده ) دکتر در جواب دختر سکوت می کنه یا اینکه دختر مجال صحبت به دکتر را نمی ده : من اون موقع حالم خیلی بد بود و بدجوری دچار افسردگی شده بودم ، اما حالا طور دیگه ای به دنیا نگاه می کنم و این باعث شده که از زندگیم بیشتر لذت ببرم . خلاصه از این تیپ حرف ها می زنه و در نهایت با گفتن این جمله که : شما هم بهتره تغییر کنید. دکتر را در برزخی که براش درست کرده تنها می گذارد .

ارادت گربه به سگ

همه ما به یک یا چند نفر مهر و محبت یا بهتر بگم ارادت خاصی داریم ، برامون با بقیه فرق میکنن ،  با هاشون یکجور دیگه صحبت می کنیم ، شوخی میکنیم ، درد و دل می کنیم ،  از کنارشون بودن لذت می بریم و حتی یک جور دیگه نگاهشون می کنیم !

یک روز توی محل کار بین من و یکی از همون کسانی که بهش ارادت دارم، در نتیجه حرف هایی که کاش زده نمی شد سوءتفاهمی پیش اومد ، و درادامه سکوتی طولانی که نشان دهنده پشیمانی دو طرف بود . بعد از مدتی بالاخره طرف مقابل دل بزرگیش را به رخ کشید و با گفتن : می شه چند لحظه بیای ( پای کامپیوتر ) و این عکس را نگاه کنی .، برای عادی کردن روابط پا پیش گذاشت . رفتم کنارش ، روی مانیتور عکس سگ و گربه ای بود که با مهر و محبت خاصی کنار هم نشسته بودند . ازم پرسید این شما را یاد چیزی نمی اندازه ؟

حدس زدم که چی می خواد بگه ولی اینقدر به نظرم مسخره رسید که ترجیح دادم سکوت کنم و بجاش به چشماش نگاه کنم ! اما اون باز ادامه داد : وقتی این دوتا می تونن با هم خوب باشند چرا من و شما نتونیم ! با وجود اینکه می دونستم داره شوخی می کنه و حرفش بی غرضه اما نمی دونم چرا اینقدر احساس بدی بهم دست داد . مدام توی دلم می گفتم اون فقط می خواد رابطه شکر آب شده را درست کنه ولی فایده نداشت ، انگار می خواستم تمام ارادتی را که بهش دارم را بالا بیارم ! خیلی سریع قصه دکتر از جلوی چشمام گذشت احساس همدردی جالبی با دکتر کردم . دکتر هم سکوتش را مثل من نشکست ولی وقتی به همین سکوت و در نهایت به احساسش توهین شد تردیدی برای شکستن بتی که از اون دختر توی ذهنش ساخته بود نکرد اما من نتونسم، نتونستم حتی تیشه ای به این بت بزنم .ناچار اون چیزهایی را که می تونستم بالا بیارم و دور بریزم، قورت دادم ، با همه تلخیشون !

دل نوشت

سکوت. کاش همه انسان ها به عمق معنای این کللمه واقف بودند و یا اگر هم نیستند برای آن ارزش و احترام قائل می شدند . کاش همه ، زبان نگاه را بلد می شدند ، در این صورت برای گفتن هر حرف بی ارزشی سکوتی شکسته نمی شد و از طرفی هم ، هیچحرف نگفته (به زبان نیامده و به گوش نرسیده ) توی دل آدمها نمیموند . می دونم ، خودم هم می دونم، توی زمانی که آدمها به زحمت همدیگر زبان همدیگر را می فهمند انتظار زیادیه ، و واقعا انتظار زیادیه که به چشم ها امیدوار باشم . دل خوشه دیگه چیکارش کنم !

کاش چشم ها از همدیگرخجالت نمی کشیدند اونوقت حداقل ، من می تونستم سکوتی یک طرفه برقرار کنم و ساعت ها از نگاه کردن به چشم های مورد علاقم لذت ببرم . زهی خیال باطل ! آدمهای این دوره و زمانه نگاه خیره را یک دقیقه هم تحمل نمی کنند ، یا فکر می کنند خیال بدی توی کلت داری و به هزار شکل ممکن بد برداشت می کنند یا اینکه در نهایت لطف ، برات آرزوی آمرزش می کنند .

حالا که کسی برای سکوت ارزش قائل نیست ، حالا که همه آدم ها زبان نگاه را بلد نیستند و حالا که چشم ها از هم خجالت می کشند ای کاش من می تونستم با این زبان بی دست و پا و تنبل تر از همه زبان های دنیا بهت بگم که شبیه یه قلب تپل مپل قرمز جیغ می بینمت !!!

پی نوشت

1-متن بالا ( حکایت ها و دل نوشت ) را تقریبا یک سال پیش نوشتم ، اما برای قرار دادن توی وبلاگ به نوشته هام وفادار ماندم و تغییر محتوایی بهشون ندادم . یه جور حس نوستالوژیک به این متن ها یا بهتر بگم به خاطره هام دارم شاید همین باعث شد که برای اولین پست انتخابشون کنم .

2- وقتی آدم دلش گیر باشه آسمان و ریسمان زیاد می بافه ، امیدوارم از بافتنی من خوششتون اومده باشه..

3- خداییش عجب حکایتی بود این پست اول ، شاید اگه جفتش پیدا بشه ، خودش یه روز حکایت با حکایتی بشه !