A man was sitting reading his papers when his wife hit him round the Head with a frying pan.
‘What was that for?’ the man asked.
The wife replied ‘That was for the piece of paper with the name Jenny on it that I found in your pants pocket’.
The man then said ‘When I was at the races last week Jenny was the name of the horse I bet on’.
The wife apologized and went on with the housework.
Three days later the man is watching TV when his wife bashes him on the head with an even bigger frying pan, knocking him unconscious.
Upon re-gaining consciousness the man asked why she had hit again.
Wife replied. ‘Your horse phoned’
Husbands are Husbands
اکتبر 31, 2009 با kiyaserورق برگشت !
اکتبر 27, 2009 با kiyaser. . . چه زود نوبت قسمت های غمگینش رسید .
یاران نداشته
اکتبر 21, 2009 با kiyaserاز زندگانیم گله دارد جوانیم
شرمنده جوانی از این زندگانیم
دارم به دل هوای صحبت یاران نداشته را
یاری کن ای بخت ، که به یاران رسانیم *
*با اعتماد به نفس کامل شعر شهریار را هم تغییر می دهیم .
این پنجشنبه های لعنتی …
اکتبر 15, 2009 با kiyaserاز اول هفته همش به فکرشی ، کلی برنامه واسش داری کلی کار عقب مونده اما صبح پنجشنیه ها سخت تر از همیشه دل از رختحواب می کنی ، ملحفه را می گشی رو سرت و ادای مرده ها رو در میاری ! یه کم به نداشته های زندگیت فکر می کنی اما زیاد نه ، باید برای بقیه روز هم بذاری ! بالاخره بلند می شی ، خیلی راحت قید حمام رفتن را می زنی چون تو این روز کسایی به خودشون می رسن که برنامه ای دارن تو چی … بی خیال بابا . صبحانه را در حال بالا و پایین کردن کانال های ماهواره می خوری : دنبال به آهنگ متوسط که نذاره به حال خودت باشی .
نمی فهمی کی رسیدی سرکوچه ، اما به هر حال باید انتخاب کنی : یا کتاب خانه یا سر کار . معلومه که حوصله ماندن زیر آوار فکر و خیالات توی کتاب خانه را ندارم ، می رم سر کار. توی اتوبوس به پدیده انتظار مشغول فکر می کنم به این که الان می تونم یه کم listening کار کنم ، اما نه خیال بافی بهتره .
بعد از خوش و بش با معدود بی کارها مثل خودم بالاخره می شینم پشت میزم ، خب چی کار کنیم ، حوصله هیچ کاری را ندارم فقط می خوام وقت بگذره همین . اما نمی شه مجبور می شم از چند تا آهنگ یا چند تا وبلاگ کمک بگیرم اما بهترین سرگرمی جستجوی چند تا مدله ، حالا هرچی پا داد، مهم نیست کی باشه فقط هرچی خوشگل و خوش اندام تر سرگرمی ما هم داغتر . آخیش وقت نهار شد ، می خورم و میام دوباره پشت میزم : روز از نو.
بعد از ظهر ها یخم بیشتر باز می شه ، مثلا به این فکر می کنم که زندگی آدم ها ، اون زمان هایی که خودشون تصمیم می گیرن چی کار کنن پس نتیجه می گیرم مال من چی … یا کتاب وداع با اسلحه را می خونم و به این فکر می کنم که چرا ارنست همینگوی خودکشی کرد! یا اصلا چرا بورخس می گه انسان ها کم کم با شکل سرنوشتشان همانند می شوند .
ساعت چهار و پنجه و دنیا داره دور سرم می چرخه . باید کم کم جمع کنم برم ، ولی کجا ؟ بازم دوتا انتخاب بیشتر نیست : یا وقت گذرونی جلوی ویترین های کتاب خ انقلاب یا ول گشتن جلوی تئاتر شهر و اگه حسش بود رفتن به تئاتر. خسته شدم از این پنجشنبه های لعنتی . . . نمی خوام هیچ گوری برم حالا که همه رفتن خودم را دعوت می کنم به دیدن یک فیلم پ-و-ر-ن-و .
بعد از یه داغی زودگذر ، انگار که همه بدبختی های دنیا دارن به سمتم هجوم میارن بغضم یه هو می ترکه و سرم رو توی دستام جمع می کنم و می رم واسه خودم .
حالم که بهتر می شه خنده تلخی روی لبام می شینه ، آره ، به خودم ، این زندگی و این پنجشنبه های لعنتی می خندم .
حاشا
اکتبر 8, 2009 با kiyaserدیگه حالم از دلخوشی های موقت بهم می خوره!